تبليغاتX
خـــــــــــدا حــافــــظ
...شعار ندهید زندگی زیباست...


پارتی

پرده سياهي بر مغزم حك مي كند : مهماني سياه
شبي بيمار است

در كنج خلوت اتاق آرميده ام

نوري به سرعت فضاي اتاقم را طي مي كند

و آرام بر مغزم مي كوبد و مي خواند
:
به پارتي ما خوش آمدي
!
_ پارتي ؟

درب اتاقم باز مي شود و نور همراهان خود را آورده است

خاك ، همراه با دردي هميشگي مهمان جشن تن من هستند

پارتي ما رجاله ندارد

پارتي ما شور و شعف ندارد

پارتي ما عشق را فرياد نمي زند

پاري ما دختركان بزك كرده ندارد

پارتي ما فاحشه ندارد

جنس ترانه هاي ما ياس است

و موسيقي ما همدردي ست

اينجا پارتي مرگ است
.
چه شبي ست

من گرفتار خاك

و خاك گرفتار درد خودش

من همراه سايه خودم

خاك همراه بغض خودش

شبي پريشان است

كورسوي اميدي به هيچ چيز ندارم

پارتي مرگ ما

ديگر شعرش را از بر كرده است

خاك بغض مي گشايد

چهار راه مغزش هر طرف به در به دري مي رود

شبي گرفتار است

باد پنجره اتاقم را باز كرده و پارتي ما را بر هم زده است

باد خاك را از جشنم مي ربايد

پارتي مرگ ما هميشه نا تمام است
...
مهماني مرگ اوقاتش كوتاه است

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

تمام حقوق مادی و معنوی برای نویسنده محفوظ است.