ساعت ها در مقابل من نشسته اند
دقايق نا اميدي در ذهن من خوابيده اند
عقربكهايي كه از خيره شدن بر چهره من خسته
از خوابيدن در تابوت زمان شكسته اند
چرخش ساعت ها تكراريست
عبور از درد تكراريست
گذر از ذهن خالي عابران تكراريست
از چه مي ناليم ؟
از چه بيزاريم ؟
ما نطفه عقربكهاييم !
از چه مي ترسيم ؟
از چه مي خوانيم ؟
ما گنديده ثانيه هاييم !
من در چرخش ساعت ها مي چرخم
ذهنم را در فضاي مسموم زندگي سيال مي كنم
رگباري از لحظه ها بر قامت من مي بارد
آهسته آهسته احساسم را مي كاهد
صداي تيك تيك ساعت ها تكراريست
تكرار دردها تكراريست
حس شعر من مثل گردش ايام تكراريست
تكه تكه ذهن من انگار خاليست !
استاد نفس زدن در شعر سياه را ممنوع كرده !
خالق حرف زدن بر ضدش را ممنوع كرده !
... وعده هاي خالق هم تكراريست
ساعت ها در راهند
تلخي حضور عقربك ها احساس مرا كرخت تر مي كند
اما
چه احساس خوبي بود هنگامي كه در همين لحظه نفس هايم بر كاغذ تمام ميشد!
اه ...اين احساس هم تكراريست...
از همه شما دوستان عزیز که به گورستان من سر میزنیدو با متنها و نظرات خود مرا یاری میکنید ممنونم و کمال تشکر رادارم...مواظب خودتون باشید...برایم مرگ ارزو کنید...