سرطان دارم ...سرطان زندگي !

شعري مي چكد در اين تنهايي مسموم
زخمي سر باز مي كند از درون تني محكوم
زخمي كه شعرش نامفهوم است
دردي كه مفهمومش واژگون است
مرضي كه جنسش شكل بيماري نيست
دردي كه دارويش پزشكي نيست
غده اي در روحم است
دردي در تنم است
سرطان دارم ... سرطان بدبختي !
پزشك روانشناس باج گير دردم را تنهايي مي داند
نسخه اي تجويز كرده از داروهاي رنگارنگ
مي دانم ! دارو دواي من نيست
مي دانم ! اين درد از غم نيست !
سرطان دارم ...سرطان زندگي !
پرده اتاقم را كه كنار مي زنم
فاحشه را در آسمان مي بينم
با طنازي مي خواند :
مردم صبح شده وقت چيدن شهرت است
مردم دير شده وقت پاشيدن شهوت ا ست
از تكرار هر روزش سر درد دارم
از عشوه هاي مغرورش وحشت دارم
سرطان دارم ...سرطان زندگي !........این شعر ادامه دارد
از همه شما دوستان دعوت می کنم به وبلاگ خواهر منم سری بزنید
ارغوان...بهترین خواهر دنیا>>>آدرسش توی لیست دوستانم هست