کمی آن طرف تر از مرز زندگی مرا به رقص می خوانند
در کنار گورستانی متروک
مرده ها بر سر تابوت می رقصند
آنها تحليل می کنند زندگی را
و فرياد می زنند .
من در پی يافتن حقيقتی نا معلوم
پيکرم را بر خاک گورستان می کشم
تا شايد لاشه ای برايم از نسل های سوخته بگويد
نسل هايی که قرن به قرن فنا شده اند .نعش ها سرگردان که همه عمر لاف زدند
شعارشان اين بود : کمال انسانی !
هديه شان اين بود : حقارت !
در همان فضای وهم انگيز به دنبال لاشه ها می رقصم.
نعش ها سرگردان
به دنبال حقيقت می گردند ...
افسوس !
باور نکرده اند که همه عمر فريب خورده اند...