تبليغاتX
خـــــــــــدا حــافــــظ
...شعار ندهید زندگی زیباست...


هنوزم باور نکرده اند

کمی آن طرف تر از مرز زندگی  مرا به رقص می خوانند

در کنار گورستانی متروک
مرده ها بر سر تابوت می رقصند
آنها تحليل می کنند زندگی را
و فرياد می زنند .

من در پی يافتن حقيقتی نا معلوم
پيکرم را بر خاک گورستان می کشم

تا شايد لاشه ای برايم از نسل های سوخته بگويد

نسل هايی که قرن به قرن فنا شده اند .نعش ها سرگردان که همه عمر لاف زدند

شعارشان اين بود : کمال انسانی !

هديه شان اين بود : حقارت !

در همان فضای وهم انگيز به دنبال لاشه ها می رقصم.

نعش ها سرگردان
به دنبال حقيقت می گردند ...
افسوس !
باور نکرده اند که همه عمر فريب خورده اند...



 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

ارزوی مرگ

من سکوت خویش را گم کرده ام

گم شده ام در این هیاهو گم شده ام

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه ی مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریادها

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

اما اکنون تو ماندی و یک سکوت با عظمت

امشب در سکوت با عظمتی گم شده ام

نمی دانم چه کسی قادر است

صدای سکوت با عظمتمان را بشنود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

نعش مرا ببرید و بر خاک کنید

 

نعش من را ببريد ، خاك كنيد

مرده اي را زنده در چال كنيد.

فصل آخر حرفي را

آخرين گام هاي دردي را

با دار زدن زنده اي

بر باد كنيد

 گفتند : حتما ، ترسيده كه بريده

گفتم : لطفا ، جار نزنيد كه چهره ام ترسيده .

مرگ را مي ديدم كه مرا مي بوييد

مرگ مي چينم كه در من مي رويد

من ، مرگ را مي فهمم

 

جسمي پوسيده

از همه هنجارهاي زندگي

در نگاه اول ، فهميدم

كه مرگ را بوسيدم .

جسم من را تبعيد كنيد

خود خواسته مرا در گور كنيد

بگذاريد ، مردي زنده هم آغوش شود با مرگ !

اي انديشمندان پرحرف

بگذاريد ، مرگ مردي را ببيند

كه زخمي ست و پوسيده

 لب مرا به اسارت ببريد

زبان مرا زودتر بدوزيد

تا بيشتر نجوم فريب را !

كه من از نسل خشم و سكوتم

 كه مرداني مثل من

پيوسته مي ميرند !

نسل هايي چو من

بي خاطره مي ميرند !

از یک مرده متحرک

نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

چراغی بر سر گور

سرم سنگ، دهانم تلخ، چشمم شمع بي نور ست ـ

نفس در سينه زندانيست ـ

چو روز آيد بچشمم دختر خورشيد، بيمارست ـ

شبانگه در نگاه من عروس ماه؛ رنجورست ـ

تمام شهر، گورستان وهم انگيز ـ

سراسر خانه ها آرامگاه سرد و متروكست ـ

فضا انباشته از بوي تند سدر و كافورست

و هر جا ديده ميچرخد ـ

چراغانست اما در نگاه من ـ

چراغي بر سر گورست.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

آرزوی سقوط

نعره می زند آسمان تيره بر زمين
سايه ای لرزان فضای کوچه را سنگين می کند
با خويش مرد گفت:
اين آدمکان که جاکشی را ترويج می کنند

فاحشگان که شهوت را ترغيب می کنند
مبلغان که دين را تجويز می کنند

به چه اميدی بر روی خط باريک زندگی بلغزد
کدام زندگی؟
کدام؟
مرد از رجاله ها
از بوی تهفن آدمک ها
از زندگی طاقت فرسای خود
به تنگ آمده
آرزوی سقوط دارد آن هم با اختيار خود
با اسلحه خود
بی جبر...بی جبر...
سيگاری روشن می کند

اسلحه بر روی شقيقه قرار می گيرد...
يک...دو...سه
...
بوی باروت

بوی خاک بارون زده را از ياد می برد

روسپی در سر کوچه نظاره گر
مست در کوچه آوازه خوان
و
.....
صدای انفجار در ميان شب لجن گرفته گم می شود...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

...دیگر تا خاک شدن من راهی نیست...

من به درماندگی صخره و سنگ , من به آوارگی ابر و نسيم , من به سرگشتگی آهوی دشت ؛

من به تنهائی خود ميمانم .

من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی , گيسوان تو بيادم مي آيد .

تو تماشا کن که بهاری ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريکی می گذرد و تو در خوابی

و پرستوها خوابند و تو می انديشی به بهاری ديگر و به ياری ديگر .

حيف اما من و تو دور از هم ميپوسيم .

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غمم از زيستن بی تو در اين لحظه پر مهر دلهره است .

ديگر از من تا خاک شدن راهی نيست .

از اين صحرا از اين دريا پر خواهم زد ؛ خواهم مرد .

و غم تـــــو , اين غم شيرين را با خود خواهم برد

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

حالا مرگ هم واسه من ناز میکنه....

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

راس راسي٬واسه كسي مهم نبود........

 

هيچكي از رفتن من غصه نخورد هيچكي با موندن من شاد نشد
وقتي رفتم كسي قلبش نگرفت بغض هيچ آدمي فرياد نشد

چشمي با رفتن من خيره نموند به در و به آسمون و پنجره

مي دونم٬خيلي ها گفتن چيزي نيست اين كه ماتم نداره٬ بذار بره

هيچكسي نگاش برام ابري نشد زلزله هيچ دلي رو تكون نداد

راس راسي٬واسه كسي مهم نبود نه كه فكر كني بود و نشون نداد

دم رفتن كسي حرفي نمي زد همه ساكت بودن و بي سر صدا

يه نگهبان كه ما رو نيگا مي كرد زير لب گفت٬ به سلامتي كجا؟

اشك و خندم دو تايي كنار هم با يه لحن مهربون جواب دادن

اين سوال مهربون و بي ريا پرسش ساده ي يه غريبه بود

كسي كه اسم من رو نمي دونست زير چشماش غمي بود٬داغ و كبود

بهتره اهالي رويامون رو بدون توقعي٬جواب كنيم
...
نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين جاها٬حساب كنيم

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

پایان...

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط مرده متحرک |

اتاق تنهائی....

 

اتاق تنهايی

شب بود و سكوت آتاقم آنقدر به من نيش مي زد كه زهر نيش آن به جنون رسيده بودم
من در اتاق تنهاييم
زنده بگور را زمزمه مي كردم

و با ياد تجربه مسخ روزمرگي را دوره مي كردم

اتاق تنهايي
دردهاي كهنه را به يادم مي انداخت
اتاق تنهايي
هر شب برايم بوي كافور را در خود تجزيه مي كرد
بوي نعش مدفون شده اي كه در ميان شب لجن گرفته آرام گرفته بود
.
بوي كافور آنقدر به مشامم نزديك بود

كه من هر شب گور كني كه گورم را مي كند در خواب مي ديدم
.
اتاق تنهايي
فارغ از هر گونه ارتباط با دنياي آدمكان بود
آنجا كه از تبديل واژه صداقت به كثافت دلالي مي كردند
آنجا كه كلمات به آساني متهم مي كردند
آنجا كه رجاله ها حكومت مي كردند
من در اتاق تنهاييم

به اين باور رسيده بودم

(
اينجا براي زنده شدن بايد مرد
.)
در اتاق تنهايي

به دنبال تابوت گمشده ام مي گشتم

تا شايد در زير انبوه ترانه هاي اندوه گمشده ام را باز يابم
.
من در اتاق تنهاييم

تنها نشسته بودم

و اصلا يادم نبود كه زندگي در كنار من است

زندگي با آن نگاه كينه آميزش برايم مي خواند
:

فردايي دوباره
...
فردا...فردا
...
شب بود
و سكوت اتاقم آنقدر به من نيش مي زد
كه اززهر نيش آن به جنون رسيده بودم.

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط مرده متحرک |

نفرین به تو....

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط مرده متحرک |

باورم نمیشه...

 

 

سکوت

دخترك مي رقصد ... دخترك مي خندد ... دخترك مي خواند ...
پسر به ديوار نگاه مي كند

دخترك از رويا مي گويد ...دخترك از عشق مي گويد
...
پسر به ديوار نگاه مي كند

دخترك از بوسه مي گويد... دخترك از هوس مي گويد
...
پسر به ديوار نگاه مي كند

دخترك شراب مي ريزد... دخترك لخت مي شود
...
پسر به ديوار نگاه مي كند

دخترك عصباني مي شود ... دخترك پسر را صدا مي زند
...
پسر به ديوار نگاه مي كند

دخترك فرياد مي زند ... دخترك گريه مي كند
...
پسر از اتاق خارج مي شود .

نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

گور من...بسویت خواهم آمد...

شب اول قبر

روز اول قبر
چشم شيشه اي من
نفس هاي ممتد

كفني آميخته با درد

شب اول قبر
فصل سرد يك كابوس
خاموش شدن در خود
در دل تاريك گور

شب اول قبر
زير خاك مرطوب

بغض يك مرد
شب پر از سكوت
ساعت ا ول قبر
رنج دروني من
روزهاي بي رويا

ساعتي اندوهبار
شب اول قبر
بوي مرده اي در گور
نعش مرده اي بي سر
بوي خاطره اي بد بوي
هر لحظه كابوس...
هر ثانيه درد
...
انديشه هاي راكد مغز من

كرختي و رخوت تن من

ساعت ترديد !
ترديد ميان ماندن و رفتن
.
در حوالي گورم

زمزمه سكوت را مي شنوم

سكوت را برقلم جاري مي كنم

شعرم را مي كشم
!
ترانه را مي كشم
!
احساسم را مي كشم
!
شعر ناتمام .

>>>>>>>>>اشعار از زنده بگور معروف: شروین صفایی

نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط مرده متحرک |

نفسهایم را بگیر.من از زندگی بیزارم..

من از صدای تو بيزارم. من از سکوت پر هياهو بيزارم.من از اين مهمان خانه به ظاهر زندگی بيزارم
از خودم می پرسم .چرا شعر بی واژه؟چرا حرف بی صداست؟چرا درد پر گريه ؟چرا مرگ شکل ماست؟
شبی که گور کنی در ذهن من قبر می کند.من در آن لحظه سيمای نعشه ای می بينم که فريادش در حجم گورش خاموش می شود

که ناله اش را فقط خاک درونش حبس می کند .خاک نفس های زنده بگورش را می شمرد.

و در هوای تنها مرده زنده اش سرمست باردارمی شود !خاک می شنود هر شب که :
من اگر زنده بگورم .شکل يک مرده تو گورم.من اگر جنس يک نعشه.مثل يک باد گور به گورم.

من اگر عين سکوتم.من اگر ذهنی خاموشم.تومنو به دردها بسپار.که من يک زنده بگورم
!
ای خاک مرا بارور مکن .ای خاک مرا رسواتر مکن.من از اين مسافر خانه های زندگی بيزارم

من از هر طلوع بيزارم.ای خاک !مرا گرمتر مکن.که من امشب از هر نفس کشيدن بيزارم !
از هر زنده شدن .ازهر درد سپردن .از تکرار واژه ها بيزارم !ای خالق مصيبت من اي خالق خاك من

آيا دردی داری که بشنوی صدای مرا ؟آيا تو می خوانی شعرهای سياه مرا ؟
تو از من چه می دانی.لحظه ای طعم مرا چشيده ای که دردم را بدانی ؟
ای جسم مرده کجايی ؟که فرياد های پر تنفر مرا در نگاهت حفظ کنی !
ای جسم مرده کجايی .که لحظه ای مرا آرام تر کنی
.
من با تو آخرين خط را می خوانم
:
صدايم را بگير

نفسهايم را بگير
صدايم را بگير
نفسهايم را بگير!

نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط مرده متحرک |

تمام حقوق مادی و معنوی برای نویسنده محفوظ است.