تبليغاتX
خـــــــــــدا حــافــــظ
...شعار ندهید زندگی زیباست...


من رفتم می روم جایز نیست

ســـــــــــــــلام

بعد ازچند صباحی و اندی وبلاگ نویسی شاید این متن به مثابه خداحافظی با خیلی گره های فکری باشه که قبلا من مطرح کرده ام و شما خوانده اید و نظر دادید.گاهی حساسیتهای شما رو هم ایجاد کرده و پاسخهای تندی هم داده شده و بسیاری مواقع ابراز همدردی و هم سو بودن با نوشته های من. این مدت از نظرات شما استفاده خیلی زیادی کردم و به قولی اون جوهره ای که می بایست بهش می رسیدم رو از طریق همین دنیای دیجیتال و ماتریکس صفر و یک که حتی گاها منزجر کننده شده بوده و بارها به اعتیادش هم پرداخته ایم، به دست آوردم. ضمن آنکه شعار همیشگیم را نیز فریاد زده ام.وبلاگ من و وبلاگ خیلی از دوستان دیگرم سرشار از شکستن تابوها، فریادها و فغان ها و گلایه مندی از شرایط روز و اجتماع بوده وهست.حالا به مرزی رسیدم که میروم تابا نگفته به خود آبرو دهم....بنابراین خداحافظ فلسفه بافی. خداحافظ شکست های فرهنگی و خداحفظ انتقاد. بگذارید از امروز یا  انتقاد نکنیم  یا از چیزهایی انتقاد کنیم که می تونیم کاری راجع بهش انجام بدیم...

خدافظ دوستان اگه ناراحتتون کردم اگه بدی از من دیدین  حلالم کنید.

مــــــــــــن تمـــــــــــــــــــــام شــــــــــــــــــــدم.

یادتون باشه ما انسان هستیم.

 

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط مرده متحرک |


پرده سياهي بر مغزم حك مي كند : مهماني سياه
شبي بيمار است
در كنج خلوت اتاق آرميده ام
نوري به سرعت فضاي اتاقم را طي مي كند
و آرام بر مغزم مي كوبد و مي خواند :
به پارتي ما خوش آمدي!!!!

درب اتاقم باز مي شود و نور همراهان خود را آورده است
خاك ، همراه با دردي هميشگي مهمان جشن تن من هستند
پارتي ما رجاله ندارد
پارتي ما شور و شعف ندارد
پارتي ما عشق را فرياد نمي زند
پارتي ما دختركان بزك كرده ندارد
پارتي ما فاحشه ندارد

جنس ترانه هاي ما ياس است
و موسيقي ما همدردي ست
اينجا پارتي مرگ است .
چه شبي ست !!!شبي پريشان است
كورسوي اميدي به هيچ چيز ندارم

شبي گرفتار است
باد پنجره اتاقم را باز كرده و پارتي ما را بر هم زده است
باد خاك را از جشنم مي ربايد
پارتي مرگ ما هميشه نا تمام است ...
مهماني مرگ اوقاتش كوتاه است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

ارغوان شادیت مبارک

این پست فقط برای تبریک و آرزوی خوشبختی برای ارغوان می باشد.

مثل احساس درختی که دلش سوخته است

مثل مرغی که

جامانده ز کوچ

مثل دستان کسی که ندارد احساس

و چه سخت است در اینجا ماندن

و گویی که زمان

چه عذاب آور و هول انگیز است

و چه خوب است

که احساس کنی

که کسی هست که یادت با اوست

و شب و روز

دلت همره اوست

و چه زیباست

اگر

فکر کنی

منتظر باید بود

تا که او برگردد.......................

ارغوان شادیت مبارک...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

سرطان دارم ...

واژه هايي كه نقش مي بندد بر روي كاغذ برايم بي رنگند
نفس هايي كه حبس مي شود درون حنجره ام بي حرفند

بغضم كه مي نشيند بر گلويم مات مي ماند

من سرطان دارم ...سرطان بي حرفي
!
آه ... من چقدر حرف دارم
!

روزي كه انساني را به قيمت ارزاني مي خرند
شبي كه آدمكي به شكل يك غاز مي خورند

من فصل سكوتم را بر روياها جار مي زنم
من سكوت دردم را بر ديوار فرياد مي زنم

كوله بار دردم را در شب بار مي زنم

من تنم را به خاك مي زنم
.
سرطان دارم ... سرطان زندگي
!
رهايي از اين درد برايم مشكل شده است

انگار سرطان با استخوانم عجين شده است

بي تفاوت ... بي هوس ... بي شكل ...
سرطان دارم

براي جدايي از اين مرض دعايي ندارم

من به خالق سرطانم دلبستگي ندارم

براي خاموشي دردم فرشته الهي نمي خواهم

من به حضورشان نيازي ندارم

من خودم معصومم

به شما نيازي ندارم !
سرطان دارم ...سرطان در به دري
!
من به شكل يك باد آواره ام
!
به حكم يك سيم تنيده شده بر مغزم محكومم

سرطان دارم

من به جنس يك جسد محجوبم

من به شكل يك گور خاموشم

سرطان دارم
...
سرطان
زندگي
...
سرطان
زندگي
...
سرطان زندگي ...

 

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط مرده متحرک |

سرطان دارم ...سرطان زندگي !

شعري مي چكد در اين تنهايي مسموم
زخمي سر باز مي كند از درون تني محكوم
زخمي كه شعرش نامفهوم است

دردي كه مفهمومش واژگون است

مرضي كه جنسش شكل بيماري نيست
دردي كه دارويش پزشكي نيست

غده اي در روحم است

دردي در تنم است

سرطان دارم ... سرطان بدبختي
!
پزشك روانشناس باج گير دردم را تنهايي مي داند

نسخه اي تجويز كرده از داروهاي رنگارنگ

مي دانم ! دارو دواي من نيست

مي دانم ! اين درد از غم نيست
!
سرطان دارم ...
سرطان زندگي
!
پرده اتاقم را كه كنار مي زنم

فاحشه را در آسمان مي بينم

با طنازي مي خواند
:
مردم صبح شده وقت چيدن شهرت است

مردم دير شده وقت پاشيدن شهوت ا ست

از تكرار هر روزش سر درد دارم
از عشوه هاي مغرورش وحشت دارم

سرطان دارم ...سرطان زندگي !........این شعر ادامه دارد

از همه شما دوستان دعوت می کنم به وبلاگ خواهر منم سری بزنید

ارغوان...بهترین خواهر دنیا>>>آدرسش توی لیست دوستانم هست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

اطراف ما چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 پیش از اینها حال دیگر داشتم  هر چه می گفتند باور داشتم

تیرها زهر هلاهل خورده اند

 عشق ورزان مهر باطل خورده اند

دست ها را باز در شب های سرد ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها می رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده در نماز

ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

گیر خواهد کرد روزی روزیت

در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم ولیکن بشنوند

نکته ها را مو به مو دیوارها ...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط مرده متحرک |

آه تف بر اين اجتماع

 وقتي فكر مي كنم ميبينم چقدر آدم دورو برم ريختن

پس چرا من مي گم تنهام

با وجود اين همه آدم دورو برم بازم تنهام

نمي دونم شايد مي خوام خودمو يه جورايي گول بزنم

ولي وقتي هم كه تنها نيستم و دورو برم شلوغه

مي خوام داد بزنم و به همه بگم برين گم شين

از همتون متنفرم

همتون پول جلو چشاتونو گرفته به فكر هيچكس و هيچي نيستين

همتون بي احساسين همتون مي خواين سر همديگرو كلاه بزارين

آه تف بر اين اجتماع

وقتي به زمونش فكر مي كنم مي بينم چه زمونه ي بديه

ريا و فتنه و كلك دو چندان شده

و همه بدون اينكه عشقي تو قلبشون باشه ابراز احساسات مي كنن

فكر كنم عشق بهونه اي هستش براي ارضاي شهوتهاي بي پايانشون

رازها بر ملا شده و همه به همديگه مي خندن

وقتي نگاه خنديدنشون هم مي كنم مي بينم

خندشون هم انگار از روي خشمه از ته دل نيست

و متاسفانه همه هيچ و ما هيچ

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط مرده متحرک |

 

درد دلم لبريـــز شد ...
در حال فوران کردن است ٬ کسی را يارای کمک کردنم نيست .

خوش به حالشان ....
مَردُمان اينجائی را می گويم !
يکی به فکر ميهمانی آينـــده ٬ يکی به فکر خريدن وسايل سفر و ديگری به فکر پيدا کردن کلمه ای عاشقــــانه برای رضايت دل معشقوقش ... !
چه در سر دارند که اينگونه اند ؟
من با آنان متفاوتم ٬‌من مانند آنها نيستم .
دنيايم ٬ رویــــايم ٬ حال و هوايم ٬‌ همه چيزم با ديگران متفاوت است ... !
ديگر اشک مجالم نمی دهد ٬ می چکد و می چکد ٬ ولی غُصّه اين « دل » تمامی ندارد .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

احساس هم تکراریست


ساعت ها در مقابل من نشسته اند
دقايق نا اميدي در ذهن من خوابيده اند
عقربكهايي كه از خيره شدن بر چهره من خسته
از خوابيدن در تابوت زمان شكسته اند
چرخش ساعت ها تكراريست
عبور از درد تكراريست
گذر از ذهن خالي عابران تكراريست
از چه مي ناليم ؟
از چه بيزاريم ؟
ما نطفه عقربكهاييم !
از چه مي ترسيم ؟

از چه مي خوانيم ؟
ما گنديده ثانيه هاييم !
من در چرخش ساعت ها مي چرخم

ذهنم را در فضاي مسموم زندگي سيال مي كنم
رگباري از لحظه ها بر قامت من مي بارد
آهسته آهسته احساسم را مي كاهد
صداي تيك تيك ساعت ها تكراريست
تكرار دردها تكراريست
حس شعر من مثل گردش ايام تكراريست
تكه تكه ذهن من انگار خاليست !
استاد نفس زدن در شعر سياه را ممنوع كرده
!
خالق حرف زدن بر ضدش را ممنوع كرده
!
... وعده هاي خالق هم تكراريست

ساعت ها در راهند
تلخي حضور عقربك ها احساس مرا كرخت تر مي كند
اما
چه احساس خوبي بود هنگامي كه در همين لحظه نفس هايم بر كاغذ تمام ميشد!
اه ...اين احساس هم تكراريست...

 

از همه شما دوستان عزیز که به گورستان من سر میزنیدو با متنها و نظرات خود مرا یاری میکنید ممنونم و کمال تشکر رادارم...مواظب خودتون باشید...برایم مرگ ارزو کنید...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط مرده متحرک |

خودکشی یعنی شهامت نه جهالت

خودکشی

آن زمان كه ديگر نمي توان ازسياهي ها سپيدي ساخت
آن هنگام كه جغد پير ترانه هاي خاكستري بر ديوار اتاقم چنبر مي زند
زماني كه درد خيمه مي بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه اي كه هر ثانيه همانند پتك مي كوبد بر افكارم
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ديوانگي نيست
خودكشي حقارت نيست
خودكشي حماقت نيست
زماني كه مغزم پيش مي رود به هر نا كجا آباد !
وقتي كه غده بد خيم زندگي ريشه كرده است بر روحم
زماني كه براي واژه خوشبختي معنايي نمي يابم
لحظه اي كه چشمانم به هر سمتي مي رود واژه مصيبت را بر ديواره ها مي خواند
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ضعف نيست
خودكشي درماندگي نيست
خودكشي جهالت نيست
شعار ندهيد كه زندگي زيباست
عشق و اميد وآرزو را غرولند نكنيد
در مي يابيد مرگ را
خودكشي يعني شهامت
خودكشي يعني جسارت
خودكشي يعني رهايي
خودكشي ... آه ... خودكشي

>>>>>متنها از زنده بگور معروف:شروین صفایی

از همه دوستان بخاطر گذاشتن پست تکراری معذرت می خواهم.{البته دلیل داشت}

از همه عزیزانی هم که نتونستم بهشون سر بزنم پوزش مطلبم.حالم اصلا خوش نیست.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط مرده متحرک |

تمام حقوق مادی و معنوی برای نویسنده محفوظ است.